عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

365

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

فلكها را چو منديلى به دست خويش درپيچد * چراغ لايزالى را چو قنديلى درآويزد « 1 » انسانى كه چنين جسارتى نداشته باشد ، چه ارزشى دارد ؟ آنكه سينهء خود را نَشُسته و پاك نكرده باشد ، از روى شستن چه فايده‌اى مىبرد ؟ " با سينهء ناشسته چه سود ز رو شستن * كز حرص چو جارويى پيوسته در اين گردى " « 2 » او مىداند كه انسانهايى از اين قماش نمىتوانند او را دريابند . روزى " سيد برهان الدين سخن مىفرمود . يكى آمد كه مدح تو از فلانى شنيدم . گفت : تا ببينم كه آن فلان چه كس است ، او را آن مرتبت هست كه مرا بشناسد و مدح من كند . اگر او مرا به سخن شناخته است ، پس مرا نشناخته است زيراكه اين سخن نماند و اين حرف و صوت نماند و اين لب و دهان نماند . اين همه عرض « 3 » است و اگر به فعل شناخت ، همچنين . و اگر ذات من شناخته است ، آنگه دانم كه او مدح مرا تواند كردن و آن مدح از آن من باشد . حكايت او همچنان باشد كه مىگويند پادشاهى پسر خود را به جماعتى اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غيره آموخته بودند و استاد تمام گشته ، با كمال كودنى و بلادت . روزى پادشاه انگشترى در مشت گرفت ، فرزند خود را امتحان كرد كه بيا بگو در مشت چه دارم . گفت : آنچه دارى گرد است و زرد است و مجوف است . گفت : چون نشانها راست دادى پس حكم كن آن چيز چه باشد ؟ گفت : مىبايد كه غربيل باشد " « 4 » . مولانا به جاودانگى خويش واقف بود : " يقين شد كه جماعت رحمت آمد * جماعت را به جان من چاكر ستم " « 5 »

--> ( 1 ) كليات شمس ، ج 2 ، ص 29 . ( 2 ) همان ، ج 5 ، ص 287 . ( 3 ) مؤلف عرض و جوهر را تعريف كرده بودند ، ترجمه نشد . ( 4 ) فيه ما فيه ، ص 17 - 16 . ( 5 ) كليات شمس ، ج 3 ، ص 237 .